مرحوم مرشد، قد بلندی داشت. لاغراندام و نحیف بود و محاسن سپیدی داشت.چهره­اش آن قدر نورانی بود که از دور می­درخشید و نظر انسان را جلب می­کرد. صورتی گرد و خنده­رو، ابروانی پیوسته و چشمانی زیبا داشت. همیشه عرقچین سیاه­رنگ بسیار نرمی بر سر می­گذاشت.

مرشد هر روز صبح با آب­گردان مسی خالی غذایی که شب گذشته به منزل آورده بود، از منزل خود بیرون می­آمد و به طرف بازار – پله­های نوروزخان- به راه می­افتاد.

در ضلع شرقی مسجد جامع بازار تهران غذافروشی داشت.

صاحبان مغازه­های اطراف و داخل بازار، چون حاج مرشد را می­شناختند، به او سلام می­کردند. مرشد پاسخ سلام آن­ها را می­داد و گاهی می­گفت: سلام بابا، باصفا باشی.

http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/12-12/15/17401-67865.jpgوارد دکان که می­شد کارگران قبلاً آمده بودند و مقدار زیادی از کارها را کرده بودند.

عبای خود را در می­آورد و در کشو میز می­گذاشت. روپوش سفید بلندی به تن می­کرد. ابتدا وضو می­گرفت. داخل آشپزخانه می­رفت و به غذاها سر می­زد و برای ظهر آماده می­کرد.

هنگام ظهر پذیرایی مشتریان شروع می­شد و تا ساعت دو تا سه بعدازظهر طول می­کشید.

روی تابلوی بالای دخل مغازه اش نوشته شده بود:

«نسیه و وجه دستی داده می­شود، حتی به جناب­عالی به قدر قوه.»

روی دیوارهای داخل سالن، عکس­هایی به شکل مینیاتور قدیمی داخل قاب آویزان بود و در آن صحنه­های مصیبت و مشقت اهل جهنم را نقاشی کرده بودند و شیاطینی که آن­ها را شلاق می­زدند، به چشم می­خورد. دو تابلوی دیگری روی دیوار داخل سالن وجود داشت که دو نیم­بیت شعر به طور جداگانه به خط نستعلیق روی آن نوشته شده بود. آن دو نیم­بیت که جمعاً یک بیت شعر بود، بیت ذیل بود:

«ساعتی در خود نگر تا کیستی؟    از کجایی، وز چه جایی، چیستی؟»

موقعی که روغن روی غذای مشتری می­ریخت، ملاقه راکه با دست بالا می برد، می­گفت:«گول نخوردی؟» یا «شیطون گولت نزنه.»

هرحرفی که می­زد، به دنبالش می­گفت: «گوشی دستته؟»

اگر کسی خسته می­شد، به او می­گفت:

«آدم عاشق خسته نمی­شه، از حال می­ره.»

کسی که قرض می­گرفت، و پولش را نمی­آورد و می­گفت فردا می­دهم، می­گفت: «فردای قیامت را می­گه.»

مرحوم مرشد در جلوی آشپزخانه­ای که ایستاده بود، گفته بود کسانی که می­خواهند غذا بیرون ببرند را  هدایت کنید تا از نزد او بگذرند. چون بیش­تر کسانی که غذا بیرون می­بردند، بچه­ها و نوجوانانی بودند که برای کارفرمایان و صاحبان مغازه­های بازار غذا می­گرفتند و می­بردند و خودشان از آن غذا محروم بودند. مرحوم مرشد کودکی که با ظرف غذا در دست، نزد او می­آمد، قدری پلوی زعفرانی روی بادیه­ی او می­ریخت و ظرف را کامل می­کرد و بعد تکه کباب یا لقمه گوشت یا اگر تمام شده بود، ته­دیگی زعفرانی داخل روغن می­کرد و دهان آن پسربچه یا نوجوان می­گذاشت.

همین طور فقیران و مسکینان صفی داشتند که از داخل راهرو شروع می­شد و به اول سالن مغازه ختم می­گشت. افراد فقیری که معمولاً عائله­مند بودند و بعضی مورد شناسایی مرحوم مرشد قرار داشتند، هر روز می­آمدند و به نسبت تعداد عائله­ی خود غذای رایگان و خرجی یومیه می­گرفتند.

اگر غذای او کباب بود، تکه گوشتی در دهان می­گذاشت. پس از جویدن، آن را داخل دریچه­ای که به مغازه باز می­شد و گربه­ها می­آمدند، پرت می­کرد تا گربه­ها هم بی­بهره نمانند.

یک روز در مغازه­ی جناب مرشد، آتش­سوزی رخ می­دهد؛ وقتی خبر آتش­سوزی مغازه را به جناب مرشد دادند، بدون آن که تغییر حالتی بدهد گفت:

«عیب ندارد بابا.»

بین راه آهسته گریه می­کرد! از او پرسیدند: آقا پس چرا ناراحت شدید؟ حاج مرشد جواب داد: «نه، ناراحتی من از آتش­سوزی نیست. آن آتش­سوزی خیر بوده. دلم برای اشعاری که سال­ها سروده و در کشو میز دخل مغازه گذارده بودم، می سوزد؛ چون جایی نوشته نشده و نسخه­ی دیگری هم از آن وجود ندارد!»

باقی‌مانده­ی آن اشعار سوخته به نام «دیوان سوخته» به چاپ رسیده است.

جناب مرشد در ۲۵ شهریور ماه سال ۱۳۵۷ هجری شمسی در تهران وفات یافت.

خدا رحمتش کند که دین را در زندگی و شغلش وارد کرد.

مزار مرحوم حاج مرشد، در جنب ابن بابویه تهران، داخل مسجد ماشاء الله قرار دارد. در ضلع شمالی مسجد که بالای سنگ قبر آن مرحوم است، یک بیت شعر از اشعار وی روی سنگ عمودی بالای قبر نوشته شده است و آن بیت این است:

همچو ساعی از دو عالم در گذر              تا شوی از آفرینش با خبر

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 بهمن 1391    | توسط: خدامی طبقه بندی: مذهبی،     |