تبلیغات
وبلاگ اطلاع رسانی دانشجویان - مطالب مذهبی

غلامی این خانواده، دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما

به طاها به یس به معراج احمد

به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی

به وحی الاهی، به قرآن جاری

به تورات موسی و انجیل عیسی

بسی پادشاهی کنم در گدایی

چو باشم گدای گدایان زهرا (س)

 

چه شب ها که زهرا دعا کرده تا ما

همه شیعه گردیم و بی­تاب مولا (ع)

 

غلامی این خانواده، دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما

مسیرت مشخص، امیرت مشخص ،مکن دل دل ای دل

بزن دل به دریا

 

که دنیا به خسران عقبا نیرزد

به دوری ز اولاد زهرا (س) نیرزد

 

و این زندگانی فانی، جوانی، خوشی­های امروز و این جا

به افسوس بسیار فردا نیرزد ...


خدایا به روی درخشان مهدی

به زلف سیاه و پریشان مهدی


به قلب رئوفش که دریای داغ است      به چشمان از غصه گریان مهدی

مرا دائم الاشتیاقش بگردان     مرا سینه ­چاک فراقش بگردان

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 خرداد 1392    | توسط: خدامی طبقه بندی: مذهبی،     |

موسی و آهنگر

خداوند متعال، موسی علیه­السلام را با یکی از اولیایش آشنا کرد که شغل آهنگری داشت. موسی چند روز مهمان خانه­ ی آهنگر  شد، اما نه شب­ زنده­ داری از او دید و نه روزه و عبادت خاصّ دیگری.

هنگام جدا شدن، موسی علیه‌السلام از آهنگر پرسید: در این چند روز، من از تو عبادت خاصّی ندیدم. چه کرده ­ای که از اولیای خداوند شدی؟

آهنگر گفت: من در آهنگری اجیر شخص دیگری هستم. دیدم اگر شب­ زنده­ داری کنم یا روز را به روزه گرفتن بپردازم، موقع کار، کسل و خواب‌آلود هستم و ضعف روزه بر من غالب می­شود. در این صورت نمی­توانم حقّ صاحب­کارم را ادا کنم و درآمدم حلال نیست. از این رو از روزه گرفتن و شب­ زنده‌ داری منصرف شدم. خداوند به خاطر حلال­خوری مرا از اولیای خود قرار داد.

آهنگر معنای صحیح بندگی خدا را می‌دانست و امانت «آهنگری» را رعایت کرد. کسب حلال واجب است، اما روزه‌ی مستحب و نماز شب، واجب نیست.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 خرداد 1392    | توسط: خدامی طبقه بندی: مذهبی،     |

کار نیک

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن
زمدینه تا به کعبه سر وپا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن
شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
طلب گشایش کار ز کارساز کردن
پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن
به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن
 "شیخ بهایی"

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 خرداد 1392    | توسط: خدامی طبقه بندی: مذهبی،     |

خدا




آنهایی که به بیداری خداوند اعتماد دارند ، راحت تر می خوابند . . .




قبل از خواب دیگران را ببخشید و
خدا قبل از اینکه بیدار شوید ، شما را بخشیده است ...
 


 
هنگام دلتنگی یه وقت نگی ای خدا؛ من یه مشکل بزرگ دارم،
بگو ای مشکل؛ من یه خدای خیلی بزرگ دارم



خدایا ، راهی نمیبینم ، آینده پنهان است
اما مهم نیست
همین کافیست که تو راه را میبینی و من تو را . . .


 

خدایا
ما را ببخش که در کار خیر  یا “جار” زدیم یا “جا” زدیم



چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند و خدا را نمی شناسند
بواسطه آشنایی با تو ، با خدا آشنا شوند . . .
 


 
خدایا
آن قدر برپای طلب،تاول نامرادی نشسته است
که جز تو محبوبی را سراغ نگیریم
و آن قدر بر قلب عاطفه ، خنجر جفا خورده است
که سر به دامان دیگری نسپاریم .



 عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم
بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !
بعد از چند روز به دوستی
بعد از چند ماه به همکاری
بعد از چند سال به همسایه ای
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم . . .
 


همیشه به کسی تکیه کنید که به کسی تکیه نکرده باشد
و او کسی نیست غیر از خدا . . .
 

تا لحظه شکست به خدا ایمان داشته باش
خواهی دید که آن لحظه هرگز نخواهد رسید . . .
 


 
هرگاه با دیگرانید، خود را خط بزنید و
 
هر گاه با خدایید، دیگران را . . .

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 31 اردیبهشت 1392    | توسط: خدامی طبقه بندی: مذهبی،     |

دکتر مرتضی شیخ

خدا رحمتش کند. دکتر شیخ را می­گویم. عجب مدیریتی داشته در شغلش!

چرا دکتر این طوری زندگی می کرده؟

نمی­دونسته که پول، رفاه و آسایش بیش­تر به ارمغان می­آره؟

اگر شغل دیگری هم داشت، همین طور دلسوز، مهربان و قانع بود؟

 

cid:1.2158738104@web164905.mail.bf1.yahoo.com

بله، خدا رحمتش کند.

برخی برای این که وجدان کاری داشته باشند،

منتظر شعار سال و بخشنامه نمی­مانند.

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 بهمن 1391    | توسط: خدامی طبقه بندی: مذهبی،     |

دریافت مزد کار خیر حتی در این دنیا

  چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیش­تر بچه­ها غایب بودند یا اکثراً رفته بودند به شهرها و شهرستان­های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند. اما استاد ما بدون هیچ تأخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری «صدرا».

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه­ها خیلی آرام گفت: «استاد آخره سالی دیگه بسه!»

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می­گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌ای سوخته‌ای كه به تن داشت، گفت: «حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.»

«من حدوداً 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می­کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست­های چروک­خورده و آفتاب­سوخته. دست­هایی که هر وقت اون­ها رو می­دیدم، دلم می­خواست ببوسمشان، بویشان کنم. کاری که هیچ وقت اجازه­ی آن را به خود ندادم با پدرم بکنم. اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل «ماش پلو» که شب عید به شب عید می­خوردیم، بو می­کردم و در آخر بر  لبانم می­گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می­کند: نمی دونم بچه­ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم، از چادر کهنه­ی سفیدی که گل­های قرمز ریز روی آن­ها نقش بسته بود، حس می کردم. چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می­گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می­کشیدم.

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه­ی ابراز احساسات پیدا نکردم، جز یک بار؛ آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی­های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله­ها بالا می­آمدم که صدای خفیف هق هق مردانه­ای را شنیدم، از هر پله­ای که بالا می­آمدم صدا را بلندتر می شنیدم ... استاد حالا خودش هم گریه می کند.

پدرم بود، مادر هم آرامش می­کرد، می­گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمی­ذاره ما پیش بچه­ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه­ها عیدی نمی­دیم. قرآن خدا که غلط نمی­شه،

اما بابام گفت: خانم، نوه­هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن­تر از این بود که بخواهم دلیل گریه­های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود. کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه­های پدرم و خم شدم و گیوه­های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه­ خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه­های قد و نیم­قد که هر کدام به راحتی «عمو» و «دایی» نثارم می­کردند.

بابا به هرکدام از بچه­ها و نوه­ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش. رفتم. بسته­ای از کشوی میز خاکستری­رنگ زوار در رفته­ی گوشه­ی اتاقش در آورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

«باز کن می­فهمی.»

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!

این برای چیه؟

«از مرکز اومده؛ در این چند ماه که این جا بودی بچه­ها رشد خوبی داشتند. برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند.»

راستش نمی­دونستم که این چه معنی می­تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می­دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می­زنم، همین.

راستش مدیر نمی­دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه؛ اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می­دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده، صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم. اما برای دادنش یه شرط دارم ...

«چه شرطی؟»

بگو ببینم از کجا می­دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده­دار است.

استاد کمی به برق چشمان بچه­ها که مشتاقانه می­خواستند جواب این سؤال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته­ی طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت:به آقای مدیر گفتم

«هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن­ها پاداش می­دهد؟»

 

www.sohagroup.com

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 بهمن 1391    | توسط: خدامی طبقه بندی: مذهبی،     |

حاج مرشد

مرحوم مرشد، قد بلندی داشت. لاغراندام و نحیف بود و محاسن سپیدی داشت.چهره­اش آن قدر نورانی بود که از دور می­درخشید و نظر انسان را جلب می­کرد. صورتی گرد و خنده­رو، ابروانی پیوسته و چشمانی زیبا داشت. همیشه عرقچین سیاه­رنگ بسیار نرمی بر سر می­گذاشت.

مرشد هر روز صبح با آب­گردان مسی خالی غذایی که شب گذشته به منزل آورده بود، از منزل خود بیرون می­آمد و به طرف بازار – پله­های نوروزخان- به راه می­افتاد.

در ضلع شرقی مسجد جامع بازار تهران غذافروشی داشت.

صاحبان مغازه­های اطراف و داخل بازار، چون حاج مرشد را می­شناختند، به او سلام می­کردند. مرشد پاسخ سلام آن­ها را می­داد و گاهی می­گفت: سلام بابا، باصفا باشی.

http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/12-12/15/17401-67865.jpgوارد دکان که می­شد کارگران قبلاً آمده بودند و مقدار زیادی از کارها را کرده بودند.

عبای خود را در می­آورد و در کشو میز می­گذاشت. روپوش سفید بلندی به تن می­کرد. ابتدا وضو می­گرفت. داخل آشپزخانه می­رفت و به غذاها سر می­زد و برای ظهر آماده می­کرد.

هنگام ظهر پذیرایی مشتریان شروع می­شد و تا ساعت دو تا سه بعدازظهر طول می­کشید.

روی تابلوی بالای دخل مغازه اش نوشته شده بود:

«نسیه و وجه دستی داده می­شود، حتی به جناب­عالی به قدر قوه.»

روی دیوارهای داخل سالن، عکس­هایی به شکل مینیاتور قدیمی داخل قاب آویزان بود و در آن صحنه­های مصیبت و مشقت اهل جهنم را نقاشی کرده بودند و شیاطینی که آن­ها را شلاق می­زدند، به چشم می­خورد. دو تابلوی دیگری روی دیوار داخل سالن وجود داشت که دو نیم­بیت شعر به طور جداگانه به خط نستعلیق روی آن نوشته شده بود. آن دو نیم­بیت که جمعاً یک بیت شعر بود، بیت ذیل بود:

«ساعتی در خود نگر تا کیستی؟    از کجایی، وز چه جایی، چیستی؟»

موقعی که روغن روی غذای مشتری می­ریخت، ملاقه راکه با دست بالا می برد، می­گفت:«گول نخوردی؟» یا «شیطون گولت نزنه.»

هرحرفی که می­زد، به دنبالش می­گفت: «گوشی دستته؟»

اگر کسی خسته می­شد، به او می­گفت:

«آدم عاشق خسته نمی­شه، از حال می­ره.»

کسی که قرض می­گرفت، و پولش را نمی­آورد و می­گفت فردا می­دهم، می­گفت: «فردای قیامت را می­گه.»

مرحوم مرشد در جلوی آشپزخانه­ای که ایستاده بود، گفته بود کسانی که می­خواهند غذا بیرون ببرند را  هدایت کنید تا از نزد او بگذرند. چون بیش­تر کسانی که غذا بیرون می­بردند، بچه­ها و نوجوانانی بودند که برای کارفرمایان و صاحبان مغازه­های بازار غذا می­گرفتند و می­بردند و خودشان از آن غذا محروم بودند. مرحوم مرشد کودکی که با ظرف غذا در دست، نزد او می­آمد، قدری پلوی زعفرانی روی بادیه­ی او می­ریخت و ظرف را کامل می­کرد و بعد تکه کباب یا لقمه گوشت یا اگر تمام شده بود، ته­دیگی زعفرانی داخل روغن می­کرد و دهان آن پسربچه یا نوجوان می­گذاشت.

همین طور فقیران و مسکینان صفی داشتند که از داخل راهرو شروع می­شد و به اول سالن مغازه ختم می­گشت. افراد فقیری که معمولاً عائله­مند بودند و بعضی مورد شناسایی مرحوم مرشد قرار داشتند، هر روز می­آمدند و به نسبت تعداد عائله­ی خود غذای رایگان و خرجی یومیه می­گرفتند.

اگر غذای او کباب بود، تکه گوشتی در دهان می­گذاشت. پس از جویدن، آن را داخل دریچه­ای که به مغازه باز می­شد و گربه­ها می­آمدند، پرت می­کرد تا گربه­ها هم بی­بهره نمانند.

یک روز در مغازه­ی جناب مرشد، آتش­سوزی رخ می­دهد؛ وقتی خبر آتش­سوزی مغازه را به جناب مرشد دادند، بدون آن که تغییر حالتی بدهد گفت:

«عیب ندارد بابا.»

بین راه آهسته گریه می­کرد! از او پرسیدند: آقا پس چرا ناراحت شدید؟ حاج مرشد جواب داد: «نه، ناراحتی من از آتش­سوزی نیست. آن آتش­سوزی خیر بوده. دلم برای اشعاری که سال­ها سروده و در کشو میز دخل مغازه گذارده بودم، می سوزد؛ چون جایی نوشته نشده و نسخه­ی دیگری هم از آن وجود ندارد!»

باقی‌مانده­ی آن اشعار سوخته به نام «دیوان سوخته» به چاپ رسیده است.

جناب مرشد در ۲۵ شهریور ماه سال ۱۳۵۷ هجری شمسی در تهران وفات یافت.

خدا رحمتش کند که دین را در زندگی و شغلش وارد کرد.

مزار مرحوم حاج مرشد، در جنب ابن بابویه تهران، داخل مسجد ماشاء الله قرار دارد. در ضلع شمالی مسجد که بالای سنگ قبر آن مرحوم است، یک بیت شعر از اشعار وی روی سنگ عمودی بالای قبر نوشته شده است و آن بیت این است:

همچو ساعی از دو عالم در گذر              تا شوی از آفرینش با خبر

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 بهمن 1391    | توسط: خدامی طبقه بندی: مذهبی،     |

حکمت خدا(شعر)

پیرمردی مفلس و برگشته بخت

روزگاری داشت ناهموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود

هم بلای فقر و هم تیمار بود

این دوا می­خواستی، آن یک پزشک

این غذایش آه بودی، آن سرشک

این عسل می­خواست، آن یک شوربا

این لحافش پاره بود، آن یک قبا

روزها می­رفت بر بازار و کوی

نان طلب می­کرد و می برد آبروی

دست بر هر خودپرستی می­گشود

تا پشیزی بر پشیزی می­فزود

هر امیری را روان می­شد ز پی

تا مگر پیراهنی بخشد بوی

شب به سوی خانه می­آمد زبون

قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون

روز سایل بود و شب بیماردار

روز از مردم، شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت و از اهل کرم

کس ندادش نه پشیز و نه درم

از دری می­رفت حیران بر دری

رهنورد، اما نه پایی نه سری

ناشمرده برزن و کویی نماند

دیگرش پای تکاپویی نماند

درهمی در دست و در دامن نداشت

ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام

گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم، فقیر

شد روان و گفت کای حیّ قدیر

گر تو پیش آری به فضل خویش دست

برگشایی هر گره کایام بست

چون کنم یا رب در این فصل شتا

من علیل و کودکانم ناشتا

می­خرید این گندم ار یک­جای کس

هم عسل زان می خریدم، هم عدس

آن عدس در شور با می­ریختم

وان عسل با آب می­آمیختم

درد اگر باشد یکی، دارو یکی است

جان فدای آن که درد او یکی است

بس گره بگشوده­ای از هر قبیل

این گره را نیز بگشای، ای جلیل

این دعا می­کرد و می­پیمود راه

ناگه افتادش به پیش پا نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته

وان گره بگشوده گندم ریخته

بانگ بر زد کای خدای دادگر

چون تو دانایی نمی­داند مگر

سال ها نرد خدایی باختی

این گره را زان گره نشناختی

این چه کار است ای خدای شهر و ده

فرق­ها بود این گره را زان گره

چون نمی­بیند چو تو بیننده­ای؟

کاین گره را بگشاید بنده­ای

تا که بر دست تو دادم کار را

ناشتا بگذاشتی بیمار را

هر چه در غربال دیدی بیختی

هم عسل، هم شوربا را ریختی

من ترا کی گفتم ای یار عزیز

کاین گره را بگشای و گندم را بریز

ابلهی کردم که گفتم ای خدای

گر توانی این گره را بگشای

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود

من خداوندی ندیدم زین نمط

یک گره بگشودی آن هم غلط

الغرض برگشت مسکین دردناک

تا مگر بر چیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر

دید افتاده یکی همیان زر

سجده کرد و گفت ای رب ودود

من چه دانستم ترا حکمت چه بود

هر بلایی کز تو آید رحمتی است

هر که را فقری دهی آن دولتی است

تو بسی ز اندیشه برتر بوده­ای

هر چه فرمان است خود فرموده­ای

زان به تاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند

تا که با لطف تو پیوندم زنند

گر کسی را از تو دردی شد نصیب

هم سرانجامش تو گردیدی طبیب

هر که مسکین و پریشان تو بود

خود نمی­دانست و مهمان تو بود

رزق زان معنی ندادندم خسان

تا ترا دانم پناه بی­کسان

ناتوانی زان دهی بر تندرست

تا بداند کانچه دارد زان توست

زان به درها بردی این درویش را

تا که بشناسد خدای خویش را

اندر این پستی قضایم زان فکند

تا ترا جویم، ترا خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز

گرچه روز و شب در حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال

تو کریمی ای خدای ذوالجلال

بر در دونان چو افتادم ز پای

هم تو دستم را گرفتی ای خدای

گندمم را ریختی تا زر دهی

رشته­ام بردی که تا گوهر دهی

در تو پروین، نیست فکر و عقل و هوش

ور نه دیگ حق نمی­افتد ز جوش

پروین اعتصامی

 

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 22 دی 1391    | توسط: خدامی طبقه بندی: مذهبی،     |